مهمترین چیزی که بعد از بچهدار شدن از دست دادم «طمأنینه» بود؛ طمأنیــنهی روزمره
همیشه دویدن، همیشه شتابزدگی، دویدن برای پیدا کردن اندکی وقت، ریتم «نامحبوب» صبح و شب.
این شتابزدگی در تمام حرکات و سکناتم پیداست، در تمام لحظاتی که مادری نمیکنم هم در وجودم نشسته است
دوستش ندارم.
همسرم هی پیام میده دلجویی میکنه که تا دیروقت باید بمونه، من یاد جلسات سنگین و ناتمام خودمون تو همین موقعیت میفتم....دلم پر میکشه.
و در نهایت «الخیــرُ فی ماٰ وقَع».
۰۵/۰۷؛ الحَــمدُللَّه علــى ما عَرَّفَنَـا مِن نَفســهِ.
[چنگزدن به زندگی، آموختن، هقهق بیامان، رضأ بقضائک]
به ارادت بکشــــم درد……که شاهـــد ساقیست.
هر هفته دوبار به همسرم پیام میدم «به برادرتون زنگ بزنید»، سه بار پیام میدم «به مادرتون زنگ بزنید»، رو گوشیش آلارم ست میکنم که به پدرش زنگ بزنه.
خروجی:
ماهی یکبار!
همسرمهربانم موهای پسرک رو با ماشین زده!
و الان بجای یک ده ماهه با زلفهای تابدار و نیمه بلند که مادرش قربونش بره،
سرباز صفر دهماهه خونه داریم!
خون گریه کنم رواست
وسط اینهمه دردسر خدا رو شکر دوران سوز و گداز عشق و عاشقی تموم شد!
شوهرم کلید میندازه میاد خونه، آب رو آتیش رنجهام میشه.
آنچنــان موقع خوندن صلوات خاصــه باور دارم امامرضا روبروم نشستــه، که امروز از شدت استیصال و عصبانیتِ دلتنگــی موقع خوندن سرمو چرخوندم که چشــم تو چشم نشیـم!
امروز به یکی از مادرهای کلاس پسرکم سر نگرانیش واسه موضوع مهمی گفتم
«با مشاور صحبت کنی بهتر نیست؟ اگه میخوای من شماره یک مشاور خوب رو بهت بدم»
گفت نه لازمم نمیشه، من در مورد همهچیز با چتجیپیتی مشورت میکنم، خیلی راضیام.
چندلحظه باورم نمیشد چی شنیدم....
از وقتی یادمه هرکسی که برای کمکِ خونه اومد گفت: «من اتو نمیزنمها، اصلا خوشم نمیاد»
حالا من عاشق اتو کردنم....فستاچیومنت جذاب.
مثلا امروز یادم اومد یک کوه لباس برای اتو داریم و کلی ذوق کردم 😄
کار درست رو حضرت امیر میکرد که حرفهاش و به چاه میگفت. نه چون سلمان و ابوذر و میثم نداشت، چون یکسری حرفها برای نگفتناند؛
حالا اگه خیلی سینــه تنگ شد، به چاه بگو....













