من همه تئاترهای حماسی و بیگپروداکشن! اخیر رو دیدم و میدونید میخوام چی بهتون معرفی کنم؟ نمایش طوروپ طرب
قطعا خبری از مهدی پاکدل و طناز طباطبایی و... تو این نمایش نیست اما بازیها تا بخواید خوبه، قصه جالبه و تا یه ساعت بعد هنوز لبخند روی لبتونه
به ما که دیشب خیلی خوش گذشت
تو اتاق انتظار مطب یه آقایی فرمودند متاسفانه الان زنا خودشون رو فقط در اختیار مرد پولدار میذارن
یعنی مشکلش این بود که زنا خودشونو به رایگان در اختیار ایشون نمیذارن!
بعد کیفیت مردی طوری بود که اگر ثروت هم داشت باید خرج گروگانگیر میکرد که بتونه با یه زن بره تو رابطه
بامزه اینکه از وقتی خانم تمیزکار مرتب میاد کمکمون، حواسمون بیشتر به تمیز نگهداشتن خونه هست
انگار اینکه یکی غیر از خودمون تمیز میکنه ما رو میذاره تو تعارف و باعث میشه از گل روی ایشون خجالت بکشیم
Fateme Rajabi retweeted
از قطعی سیم کارت ها بنویسید
آنهم بدون دادگاه و بدون حکم
از نقض فاحش حقوق شهروندی بنویسید
درباره اش حرف بزنیم با صدای بلند
سکوت شما برایتان امنیت نمیآورد
بعدی منم
بعدی تویی
Fateme Rajabi retweeted
به دنبال نوشتن این گزارش درباره روند قطع سیمکارتها، هفته پیش سیمکارت خودم را هم قطع کردند.
پایان پیام.
Fateme Rajabi retweeted
الان چند ماهه سیمکارت من مسدوده هیچکس هیچجا پاسخگو نیست و نمیدونم این اتفاق چرا برای من افتاده
یه موقعی میگفتیم به خاطر تورم یه متر از خاک وطنمون رو نمیتونیم بخریم الان میبینم سهم من از وطنم حتی یک سیمکارت هم نیست!
کی و طبق چه قانونی و چرا این حق شهروندی رو از من گرفته؟
رتبهها نصف شب اومد
با چشمای ضعیفِ نیمهبازِ بدون عینک داشتم سعی میکردم ببینم عدد دندونهدارِ دهگان، دوئه یا سه
بابام که برای نماز شب بیدار شده بود و بالاسرم وایساده بود، زودتر عدد رو خوند
زد رو شونهام گفت خب بسه مغرور نشو، پاشو آروم دو رکعت نماز شکر بخون مامانت خوابه :))
من همینجوری با پدرم مشغول "علفکوبی" بودیم. البته اون موقع جاده و تراکتور نبود و با گاو علف میکوبیدیم و نمی دونستیم جواب کنکور کی میاد!
داییم اومد گفت جواب کنکور اومده
پدرم گفت باشه برو خونه یک چای بخور ما هم این علف رو بکوبیم میایم
ظهر برگشتیم خونه
داییم پرسید اگر بگم زیر دههزار شدی مژدگانی چی میدی؟
گفتم نمیدونم
گفت زیر پنجهزار چی؟
گفتم نمیدونم
گفت زیر هزار چی؟
گفتم نمیدونم
هیچی نداشتم بدم مژدگانی و نمیدونستم چه رتبهای خوبه و باید واسش مژدگانی داد و اصلا فقر کلامی هم داشتم.
گفت سیصد شدی
هیچی نگفتم.
پدرم یک نگاه با ناامیدی و عصبانیت به من کرد و گفت یعنی سیصد نفر از تو جلوترن؟
هیچکس نمیدونست باید خوشحال باشیم یا نه،
خودم هم!
همیشه با ده تا بیست نفر رقابت کرده بودم. داییم با تعجب میگفت این خیلی خوبه، هیچ کس توی روستای ما تا حالا این رتبه رو نیاورده.
.
حالا شاید بپرسید مگه میشه اصلا پیگیری نکرده باشید و ندونید جواب کنکور کی میاد؟
پس داستان برادرم رو بخونید
که دو سال قبل از من کنکور داد.
آخر شهریور برگشته بود روستا و از یکی از معلمها پرسیده بود، اون هم گفته بود جواب که خیلی وقته اومده
اون دبیرستان "کار و دانش" بود و همون زمان ثبت نام کنکور انتخاب رشته هم میکردند.
رفته بودن مدرسه و دیدن قبول شده و دو روز مهلت ثبت نام دانشگاه مونده.
دیگه برنگشته بود کوه خبر بده، پول قرض کرده بود و رفته بود سمت طبس.
تا چند روز پدرم فحش میداد که چرا برنگشت.
تا اینکه شوهر عمهم اومد گفت چرا گذاشتین این بچه تنها بره؟
بابام هم میگفت کجا رفته اون کره خر؟
گفت رفته دانشگاه ثبتنام کرده، دیشب زنگ زده خونه ما گفته برید کوه و بگید کمی پول واسم بفرستن دیشب تو خیابان خوابیدم.
این چند روز هی یاد حرفهای جلاییپور درباره انفرادی افتادم و قلبم تیر کشیده،
من فقط چهار شب تجربهاش کردم و خجالت میکشم بگم، اونم وقتی مثلا دوست صمیمیم نزدیک ۲۰ شب تجربهاش کرده و خیلیها ماهها؛ با این وجود میتونم بگم یکی از بدترین تجربههای زندگیم بوده و هنوز ازش خلاص نشدم
آدمها در این مملکت رنجهایی رو بهواسطهی حاکمیت پشت سر گذاشتن که خیلی وقتها روت نمیشه بگی «من هم رنج کشیدم»، بس که تجربههای هولناکتری هست که هنوز شنیده نشده. رنج، رنجه و نمیشه وزنکشیاش کرد، میدونم! اما سفاهت، بیوجودی و آینهبندون کردنِ ظلم و رنجی که متعاقب اون میآد، دیوونهم میکنه.
فقط سی روز انفرادی بودم. تازه انفرادی بودن من از جنس همراهی با شکنجه یا قطع تلفن و بیخبری نبود. ضمن اینکه میدونستم توی سلولهای سمت چپ و راستم دو تا دوست عزیزم هستن؛ آدمهایی که از من بزرگتر و باتجربهتر بودن و همون صدای تقتق روی دیوار، قد یه دنیا دلم رو گرم میکرد.
اما همون سی روز کاری با من کرد که سالها بعد، وقتی توی بیمارستان و بلوک زایمان درد میکشیدم و منتظر به دنیا اومدن بچهام بودم، توی فاصلهی بین دو حملهی درد، وقتی یه خواب کوتاه سراغت میآد، خواب دیدم توی بلوک زایمان تنهام و دارم به پرستاری که پای تلفنه التماس میکنم بچهام رو بیارن. همون لحظه زندانبان بند انفرادی ــ بهش میگفتن «مامانی» ــ با چرخ غذا از راه میرسه، در سلول رو باز میکنه و میگه: «بچهت روی این چرخه، اما تا بازجوت اجازه نده نمیدمش توی بغلت.»
وقتی بیدار شدم، تمام تنم خیس عرق بود. این کابوس توی ماههای اول بعد از زایمان رهام نمیکرد و میترسیدم که بخوان حکمم رو اجرا کنن.
همون سی روزی که هیچی نیست در برابر تجربهی همکارام، کاری با من کرده که سالهاست نمیتونم سوار تاکسی بشم وقتی قبل از من مسافری روی صندلی عقب نشسته. چون همون لحظه فکر میکنم اگه بشینم وسط و مسافر بعدی، خیلی اتفاقی، بازجو یا یکی از اون زنهای زندانبان باشه، دیوونه میشم.
نمیتونم سوار مترو بشم، چون دری که بسته بشه و هیچ دستگیرهای نداشته باشه، بهم احساس گیر افتادن و خفگی میده.
برای همهی اینها از عملههای ظلم متنفرم، از موجوداتی که در تمام ساحتهای زندگی، بیوجود و دونِ انسانند.
جدی اگر من همین زندگی و روحیه و قیافه و ازدواج و کلا هرچی که به خودم مربوطه توی یه کشور صرفا معمولی، نه جهان اول داشتم واقعا هیچ مشکلی احساس نمیکردم!
جدی جدی خیلیامون تنها مشکلمون زندگیه که اینا برامون ساختن وگرنه بقیه ابعاد قشنگ و مرتب و سرجاس
۹میلیون و ۴۵۰ هزارتومن وجه رایج مملکت برای پودر پروتئین ایرانی جهت مصرف ۵ هفته!
همین هفت هشت سال پیش این پول، کل حقوقم بود!
روند تبدیل ریال به فضولات رو داریم لحظه به لحظه زندگی میکنیم و این خیلی ترسناکه
هفتهای چندبار سانس صبح میرم استخر، برای همین خانومای مسن زیادی رو توی رختکن حین حاضر شدن میبینم. هفتهای چندبار از خودم میپرسم اون خرد ناشی از سالمندی بین ایرانیا کجا رفته؟ اینهمه فضولی، بیادبی، حد نشناسی و... چطور تو این نسل اینقدر دیده میشه؟
Fateme Rajabi retweeted
امروز تولد سعید زینالیه، متولد ۳۱ شهریور ۱۳۵۵ و گمشدهی قهری از ۲۳ تیر ۱۳۷٨ در جریان فاجعهی کوی دانشگاه. اگر بود امروز پنجاه ساله میشد، اما بیستوهفت ساله که مادرش، اکرم نقابی، میپرسه: «پسر من کجاست؟» و جوابی نمیگیره.
امشب پشت چراغ از ماشین بغلی صدای خودمو شنیدم
ممکنه فکر کنید لبخند رضایتی زدم و گذشتم
اما خب اشتباه میکنید چون تا کمر از شیشه رفتم بیرون تا عشقمو به شکل واقعی نشون مخاطبم بدم :))
Fateme Rajabi retweeted
اگر در اطرافیانتون بچههایی هستند که کتاب کنکور دارند و کارشون با این کتابها تموم شده برسونیدشون به کتابفروشی لارستان تا ارسالش کنند برای کتابخونههای عمومی در روستاها.
دستبهدست کنید هم ممنون میشم.
شبِ مهسا واقعا طلوع صد ندا بود
تقریبا روزی نیست که نگم چه برکتی داشت خون تو دختر
تا ابد #زن_زندگی_آزادی


















