من خودمو به لاته هاوانا،ترافلای کامران،قصرالدشت تزئین شده با انار و نازنازی کردن گربه های قم آباد دعوت کردم تو بارون؛)
من وقتی سرکارم فکر میکنم خیلیییی خوابم میاد و وقتی میرسم خونه،به محض اینکه لباس راحتی میپوشم تمام اون احساس خوابه از بین میره و انرژیم برمیگرده…عجیبه
اگه تابستون بود راحت مووان میکردم ولی متاسفانه مووآنم افتاده وسط ابر و بارون و هوای بغل شدن تو سرما و لاته خوردن تو قصرالدشت..
من اينجوریم كه
وقتى بارون مياد اگه بيرون نرم همش حس ميكنم يه رويداد خيلى بزرگی رو دارم از دست ميدم😂🥺
هر بار مى ترسم، به خودم يادآورى مى كنم كه همهی چیزهای خوبِ زندگیام،از روزى شروع شدند كه تصمیم گرفتم شجاع باشم.
یه آینه قد ب خونه اضافه کردم و لیمو هربار از قفس پرواز میکنه میاد بیرون صاف میخوره تو آینهه
خب مامان جان،تو آبروی منو میبری،انقد ناشی نباش،همه باید بفهمن عادت نداری هنوز ب این..
اومدم برای خودم بستنی بخرم یکم سرگیجه داشتم نشستم رو نیمکت پیاده رو،ی پسربچه ۵ سال اینانشسته بود پیشم مامانش تو صف بستنی بود،باهم خیلی بامجه حرف زدیم یهو گفت:
«میشه تو مامانم باشی؟»
وای،اصلا نمیتونم توصیف کنم ترسیدم،غمگین شدم،نگران شدم،احساس ناتوانی کردم
و راستش عذاب وجدان گرفتم






