روانم داره فرسوده میشه از خوندن اخبارِ الان جنگ میشه، زیرساختها رو میزنن، گاز فلانه، برق اِل میشه. هرچقدرم میخوام خبر نخونم و از تمام کانالهای کوفتی خبری لفت دادم، بازم از یه سوراخسنبهای خودشون رو میرسونن بهم. عقل نارس اینطوریه که وسط خاورمیانه میخواد سوئیسی نفس بکشه.
قبل اینکه نمایشنامهی جدیدی رو از چخوف شروع کنم رفتنم سراغ نامههای چخوف و همسرش. یه جا اولگا در جواب شکاکبازیهای چخوف بهش اینطور جواب داد:
«مزخرف نگو که من عاشق شدهام و تو را از یاد بردهام. حتی اگر هم قصد چنین کاری داشته باشم وقتش را ندارم ای آنتوان پیر و فرزانهی خُل خودم.»
از این پیج «آن» تو توییتر خوشم نمیاد. یهو یه مشت جملهٔ پرزرقوبرق از داستایفسکی تا وحشی بافقی رو توییت میکنه بقیه هم ریت پشت ریت. اصلاً یکی از آیتمهای جذابیت یک انسان واسه من اینه که وقتی کتابی رو میخونه خودش از یه جملهی ظاهراً معمولی یه چیز شگرفی دراره و نورافکن بندازه روش.
این نخه هست که میگن ما رو به زندگی متصل نگه داشته؟ اگه آقای منصوری یکی دو روز دیگه هم نیاد کامل پاره میشه.
بیا مرد، من دلم به صدای موتور تو خوشه.











