دیروز به مامانم تاکید کردم فردا راه نیوفتی بری شمال جاده بارونیه خطرناکه گفت نه بابا تو بارون کجا برم، الان زنگ زده من رسیدم :)))
🌊 retweeted
وضعیت جوریه وقتی یکی رو تو جمع پیدا میکنی که شارژر آیفونش لایتنینگه انگار تو یه کشور خارجی ایرانی پیدا کردی.
🌊 retweeted
از روستا اومده بود. اسم و قیافهش تخمی بود. حتی گاهی خودش هم تخمی بود. ولی هیچوقت مأیوس نشد. ادامه داد، رشد کرد، رفت توی بازار و بلاخره به تمام آروزهاش رسید. سالاد شد. رفت قاطی دیس میوهها. شور شد و رفت لای ساندویچها.
حتی به کُس رسید.
خیار یعنی مظهر اراده و تلاش.
🌊 retweeted
واقعا کی فکرش رو میکرد پرانتزی که کل جوونیش رو کنار پدر فقیرش کارگری کرده و مجبور بوده صبح تا شب، اعداد و کلمات رو بین خودش و باباش نگه داره، شانسی با دونقطه آشنا بشه و تبدیل بشه به مهمترین عنصر بیانکنندهی احساسات آدما تو دنیای اینترنت. واقعا موفقیت به تلاش نیست، به شانسه.
🌊 retweeted
کاش معلم مهدکودک بودم. برای فرار از افسردگی، با بچهها بازی میکردم و نقاشی میکشیدم و هر از گاهی تو گوششون میگفتم «یه روز از خواب بیدار میشی و حس میکنی روحت داره خراشیده میشه. این حس ممکنه سالها ولت نکنه و توی تنهایی و رخوت غرقت کنه. هیچ راه فراری نیست. به زندگی خوش اومدی».
🌊 retweeted
از برادرم #عماد_مودتی_پور فقط غمش برام باقی مونده، اگر براش غمگینم نباشم انگار که نیست و من هیچوقت نمیذارم عماد من فراموش بشه💔
از منظر نیهیلیسم، کامجویی جنسی تلاشی عبث برای پر کردن خلا اگزیستانسیاله، جسم در غیاب معنای ذاتی چربی تولید میکنه تا جامعه به این همآغوشی پوچ وزن ببخشه.
🌊 retweeted
دیشب تو خیابون یه خواهر برادر کوچیک دیدم، خواهر یکم بزرگتر بود، خاله بچهها یه بادکنک رو بالا گرفته بود و به پسر میگفت بپر و بگیرش، پسر زورش نمیرسید، خواهرش که داشت نگاه میکرد اومد داداشش رو با زور بلند کرد تا دستش به بادکنک برسه و وقتی بادکنک رو گرفت برق شوق تو چشمهای خواهر از خوشحالی برادرش زیباترین بود.
عماد جانم من ۲۸ سال این شوق رو تجربه کردم هربار تو به چیزی که میخواستی رسیدی. من رو ببخش که نتونستم جلوی کشته شدنت رو بگیرم. من رو ببخش که اونروز تو اون کوچه وقتی وحید رو دیدم که با چشمهای پر از اشکش بهم گفت تو دیگه تو این دنیا نیستی نمردم و نیومدم پیشت.
#عماد_مودتی_پور
🤖 Made with AI















