دیروزحال سینوزیتم چندان خوب نبوداونم متوجه این موضوع شد؛به مامانش گفته بود برام آش درست کنه.دیشب یهو دیدم ازتوی کیفش یه ظرف آش و کلی دمنوش درآوردوبهم داد.واقعا انقدرازاین جنس محبتهاندیدم که هنوزم وقتی باهاش مواجه میشم تعجب میکنم!انگار هنوز ظرفیت اینهمه دوستداشته شدن رو ندارم
اون شب که قلبم از غصه داشت میترکید، و تا یه ماه حالم از بازی که خورده بودم، به این اندازه بد بود! بابت اون آدم خیلی غصه خوردم، از دروغی که تو چشمام زل زد و گفت؛ حتی چند شب بعدش که از علاقهش به اون دختره بهم گفت!
من هنوز خیلی از شبها حالم انقد بده، گریههام انقد تلخه.
چقد کیفیت زندگی من و برادرم باهم فرق داره! دیشب خیلی رندوم از رو دلخوشی، رفته پیانو خریده!! بعععد، من برای سیبزمینی پیاز خریدن هم باید از یه هفته قبل برنامهریزی کنم!!








