دیگه متأسفانه هیچکس و هیچ بانکی به یه تار سیبیل بهعنوان ضامن اعتقاد نداره و وقتشه بزنمش. بد زمونهایه.
خدایا، این طلبِ سفر جنوب با دختر خوشگله رو با اون قرارداد کاریه، اون خونهای که نشد، اون ویزایی که نیومد و اون پولی که هنوز واریز نکردن، صاف کن. گاییدی. ممنون.
آره خب عزیز من، حق با تو بود. بها دادن و دوست داشتنِ من تضمینی برای موندن تو نبود؛ تو باید در اصل میخواستی که نخواستی.
توی جاده ۸ تا اپیزود پادکست جنایی برای بابام گذاشتم که توی مسیر حوصلهمون سر نره. الان که رسیدیم، خیلی جدی گفت: شب کنار من نخواب، دور باش لطفاً. :)
جدی آدمایی که سرشون تو کون بقیهست هم بد جالبن؛ فکر کن چقدر نون واسه خوردن ندارن که باید گوهِ زندگی بقیه رو بخورن :)
وقتایی ازم میپرسن چرا گربت انقدر لوسه، میگم جوابش واقعاً مشخصه. بابام و داداشم وقتی که میرسن خونه، اولین کاری که میکنن بغل کردن اون و سلام دادن به اونه؛ و بعد تازه بقیهی اعضای خونه. اولویت کارا، سفر و همهچی هم بر اساس راحتی اونه. دیگه حالا بماند که خودم هم چجوری خایهمالشم.
جدی سعی کنید خودتون باشید؛ اگه کسی هم خوشش نیومد، به درک. به قول خانم ساگان، اینجا که کارخونهی مجسمهسازی نیست، قرمساق.
بابام واقعاً جالبه. همیشه چون روش نمیشه مستقیم بپرسه با کسی هستیم یا نه، یواش و خجالتی میاد مثلاً میگه امشب با دوستدختراتون بیاین بریم بیرون و بعد میره. امشبم واسه الکلاسیکو مثلاً دعوتمون کرد، ولی موضوع اینه که ما داریم حدس میزنیم داره راه رو برای خودش باز میکنه کلک.
من که میدونم اینا صبر کردن من پام به تهران برسه واسه دانشگاه، بعد شروع کنن بزنن ؛ صرفاً نمیتونم ثابتش کنم. قرمساقا.












