ظهر سرم خورد به ديوار
و نشستم كلي گريه كردم براش زجه ميزدم ديگه گريه هم نبود، نه به خاطر درد سرم ها
اونم درد ميكرد ولي ديگه تا اون حد نه،یه لحظه فهمیدم چقد دنبال بهونه بودم تا بشینم خودمو خالی کنم از گریه چقد خیلی چیزی رو دلم سنگینی میکرد این چند وقت و من نادیده میگرفتم این حسو
۴۰۵ازهمین اولش بهم یاد داد به خودم ارزش بدم که بقیه هم خودمو نگاه کنن که ارزش بدن بهم و احتراممو نگه دارن
یادم داد به فکر خودم باشم تا بقیه
یادم داد اولویت اولم خودم باشم نه خونواده نه دوست نه کس دیگه ای فقط(خودم)
چه بدونم شايد چيزايي كه ما داريم اينجا ميكشيم
اتفاقايي كه مي افته قطعي نت بيشتر از دو ماه
اين همه كشت و كشتارجنگ،گروني بي حد و مرز
محروميتمون ازساده ترين چيزا
اينكه هيچ موقعه حقمونو نميتونيم بگيريم
واقعاديگه زياديه انگار
انگاركاردِ استخونم رد كرده
انگار ديگه واقعانميشه زندگي كرد
























