از لحظه لحظهی وجود فرزندم لذت میبرم،
از شیر خوردنش، صدای قلپ قلپش، خنده هاش، راه رفتنش و ....
نمیدونم چند سال بعد دلم برا این روزا تنگ میشه ولی میدونم حسرت به دل نیستم چرا بزرگ شدنش رو تماشا نکردم.
نگاش میکنم،
نفسش میکشم،
زندگیش میکنم❤️
هی می نویسم هی پاک میکنم، نمیتونم اتفاقات رو تو ذهنم دسته بندی کنم، اینقد با کسی حرف نزدم نمیدونم از کجا شروع کنم اصلا نه میشه به زبون آورد نه میشه نوشت.
کاش میشد رها شد.
خسته ام،
کاش میشد از دنیا کوچ کرد به دنیای دیگر نه
به نیستی، نه بهشت و جهنمی باشه، نه تناسخی نه برزخی.
مطلقا هیچ هیچ هیچ!
کاش بعد مرگ نیستی ابدی باشه🙃
یکی از شاگردام سرکلاس پریود شد ولی هیچی نمیدونست فقط گریه میکرد و استرس داشت یه ذره براش توضیح دادم زنک زدم باباش اومد دنبالش بهش گفتم ترسیده زود بیریتش خونه و باهاش حرف بزنید
همکاران خانم کلی دعوام کردن که چرا به باباش گفتی چطور روت شد،
دختره فقط نه سالش بود🥲


