دیشب ساعت یازده و نیم شب یک دفعه شرکت اطلاعیه داد که باید لباس فرم، شلوار پارچهای تیره با مقنعه و کفش غیررنگی و ساده بپوشیم و با ظاهری ساده و غیر آراسته بیایم.
( ما نه حجاب داشتیم نه مانتو میپوشیدیم).
صبح هم کلی از بچهها رو برگردوندن خونه.
بعد میگید چرا دعا میکنیم جنگ بشه :)
آخر هفتهها، مخصوصا آخر هفتههای طولانی، معمولا به یه آرامشی میرسیم که خیالمون میره سمت بچهی دوم. هرچند سریع دم خیال رو با قیچی واقعیت میبریم!😌🤗😁
این موج جدید گوگولایز کردن فرزندآوری و بچهداری که توی توییتر راه افتاده وحشتناکه.
گول نخور عزیز جان. مخصوصا اگر قراره کارمند-مادر باشی تو این خراب شده پر ترافیک عن!
بچهداری فقط این نیست. کلی استیصال و حس فلاکت پشت هر کدوم از اون عکس و فیلمهاست که هیچجا هیچی ازش گفته نمیشه.
بدو بدو بچه رو بگیر ببینم!!!
(شوهرم با عتاب خطاب به من وقتی خودش نشسته به بازی با پدر و مادر و پسرعمهاش و من از صبح با
بچهام)
....
چند لحظه بعد. من:
فلانی جان، شارژر کجاست؟
با اخم: همونجا که باید باشه!!
.....
این یه مثال کوچیک از چیزیه که شوهرم در جوار خانوادهش بهش تبدیل میشه
هروقت خواستید راجع به بچه و بچهداری| بدون اینکه ازتون سوال پرسیده باشن| به یه مادر ادوایس بدید یا اظهار فضل کنید، لطفا دهنتون رو ببندید. خفه شید. فقط خفه شید و نظرتون رو بکنید تو کونتون. ممنون.
بچم یه جوری بد خواب و گند خواب و گه خواب و شکنجهگر جسم و روانه که هرشب دلم میخواد یه اکانت باز کنم صرفا جهت نفرت پراکنی به فرزندآوری.
هیچی. سلامتی. دیگه نمیکشم. این سبک گوه زندگی رو. این همه فشار و استرس و خستگی و بیخوابی رو.
این چه کثافتی بود به اسم زندگی نصیب ما شد.
برای بار دوم زونا گرفتم. اومدم خونهی مامانم چند روز ریلکس و استراحت کنم. پسرم یک اعصابی ازم صاف کرد این دو سه روز که فقط دیگه مرگ مگر اثر کرد.
نمیفهمم چرا هرشب باید تازه یازده شب دسته راه بیندازند و دوازده و نیم، یک برگردند و به سادیستیک ترین حالت ممکن روی طبلهای غول آسا بکوبند و عرودههای گوش خراش بزنند و به این فکر نکنند که توی خونهها بچهی کوچک و آدم پیر یا مریض خوابیده...
مریض و مردم آزارند رسما.



