Pinned Tweet
رسالتم در زندگی این بود که آدمها را با شعر و جنون نهفتهشان پیوند دهم.
هیچکس که در کنار من زیستهاست نمیتواند این را منکر شود.
دست آخر هنگام رفتن همه اندکی شاعرتر بودند، اندکی مجنونتر.
Saba retweeted
به حرمت نان و نمکی که باهم خوردیم نان را تو ببر،که راهت بلند است و طاقتت کوتاه،نمک را بگذار برای من میخواهم این زخم همیشه تازه بماند.
《شمس لنگرودی》
Saba retweeted
من از لاس زدن متنفرم. میخوام باهات راجع به اتمها، مرگ، سکس، جادو، قوه ادراک، معنی زندگی، آهنگهایی که باعث میشن یاد خاطراتت بیفتی، دروغهایی که گفتی، عیب و ایرادهات، دوران بچگیت، چیزایی که شبها بیدار نگهت میدارن، احساس ناامنیت، ترسهات و بقیه چیزها حرف بزنم.
Saba retweeted
عاشق دیدن کاپلهای نازی هستم که باهم میرن کوه، تراپی، کتابخونه، کلاس رقص و در نهایت هم از ایران.
Saba retweeted
آدمها از افتضاح بودنشونم پول در میارن بعد تو کار خوبتو ارائه نمیدی فقط چون "عالی" نیست.
چند سال بعد پيدا ميشى و میفهمى هنوز شيفتهٔ دستور پختهاى جديدى، كنجكاوِ تاريخ و سینمایی، دلتنگ جعبه نخهات ميشى، پیِ یادگرفتن اسم درختها رو میگیری و كتاب تازه تهيه مىکنی. زنده باد شعله زندگی.
Saba retweeted
نه که از پسش برنیام، نه؛ صرفاً بخشیدن تو، نادیده گرفتن رنجیه که تمام این مدت بهخاطرت تحمل کردم. منم آدمِ وانمود کردن نیستم.
Saba retweeted
یه طوری همه دوستان دخترم دارن از رابطههای بلند مدتشون بیرون میان و همشون هم دردشون یه چیز بوده که واقعا دلم میخواد هر دختر ۱۸ سالهای رو میبینم، دستشو بگیرم بهش بگم بیین نه! اونی که تو اون سن میاد اصل کاری نیست!
Saba retweeted
درسته که زمان همهچیز رو در خودش بلعید، ولی امیدوارم به قطارهات دیر نرسی، تکه آخر کیکها بمونه برات، زیباترین ابرها از پشت پنجرهها بهت سر بزنن، همهی دنیا سبز بشه و همیشه امن برسی به خونه.
من دارم پول درمیارم و سختی میکشم که تو یه سنی بتونم راحت به علایقم مثل کتاب خوندن و هنر بپردازم. اگه یهو مُردم چی؟

















