
fiction writer, essayist, coffee addict, author of THIRTY SHADOW BIRDS @InannaPub 2019/tweets in English & Persian https://nitter.gq/t.co/ud43IGzSSM
Toronto, Ontario
Joined June 2017
- Tweets6K
- Following947
- Followers2K
- Likes7.8K
Pinned Tweet
I wrote this song for my grieving motherland. Sad and hopeless, I watch as my homeland is bleeding from afar. What do I have other than words — at a time when no word can bring healing?
#IranWar
#song
#DigitalBlackOutIran
#IranMassacre
«خالیبندی» هنریست که فقط «نزد ایرانیان» بس نیست، اما گویا میان ایرانیان خوب خریدار دارد. نمونهای ادبیاتی که تازه در اینستاگرم در صفحهای به چشم و گوشم خورده، اینطور در بارهی عباس معروفی «داستان» میبافد:
«قبل از اینکه از ایران بره، شیرین عبادی وکیلش بوده. میگه به من گفتش که «عباس، نرو! تو داری قهرمان میشی.»...
پرسش از اهل کتاب:
پس از درگذشت آقای حسینخانی (نشر آگاه) تکلیف کتابهای این نشر با چهکسیست؟ آگاه رفته زیر چتر نشر پسر ایشان؟ با کی باید تماس گرفت؟
جان کلام «چی بود چی شد» انقلاب ۵۷ همان حکایت معروف «کاروانی زده شد کار گروهی سره شد» است.
«مشت نمونهی خروار» آن در عالم بیارج و قرب کتاب این است:
خانهی ابروباد دههی شصت نوشته شد و سال هفتاد با تیراژ ۳۰۰۰ درآمد اما پس از چندی ناشرش (نشر شیوا) «غیب» شد. بیست سال بعد با آرم نشرافکار بی قرارداد با نویسنده دوباره درآمد و بعد از مدتی خبر آمد که واوخوان آن را گویا کرده. برای ناشر و همچنین واوخوان پیام دادم که حق ندارند کتاب را بی قرارداد منتشر کنند و بفروشند. بالاخره گویا کتاب چاپی (با تیراژ ۱۱۰۰ در شناسنامهی کتاب) در بازار تمام شد و ناشر هم دستخطی داد به نشانهی «پذیرش فسخ» قرارداد نابوده. مدیر واوخوان اما کوتاه و روشن پیام داد که ما با ناشر قرارداد داریم و نه با نویسنده. به این ترتیب هنوز این کتابِ شنیداری در فیدیبو و طاقچه و ... خریدنی و شنیدنیست و «ناله»ی نویسندهی «غایب از نظر» هم به گوش «گلهی دزدان قسوره شده» نخواهد رسید. اما اگر از قضا این چندخط را میخوانید، بدانید و آگاه باشید که آن گروهی که کارش سره شده هنوز و همچنان شریک دزدان است گیرم که ژست رفیق قافله را داشته باشد.
خوردن حق مولف و مترجم ایرانی (چه در بیرون و چه در درون) رشتهایست که سر درازش روشن نیست به کجا و کی میرسد. این کتاب که پیش از انقلاب ناشرش امیرکبیر بود و بعد از مصادره به آقایان رسید، بنا به این عکس پیداشده در اینترنت به چاپ نوزدهم پس از مصادره رسیده و با چه تیراژی -- خدای نداشتهشان شاید عالم است. سوای این کتاب چند کتاب دیگر من هم از مصادره نصیبشان شد که به روال پسندیدهی پساانقلابی تاکنون ملاخور شده. اما خیال نکنید که فقط ملاهای ناشرشده عادت به ملاخوری دارند. ناشرخورشدن کتاب کم رایج نیست.
فامیل دور نازنین و ترکزبانی داشتیم که شیرین فارسی حرف میزد. یکبار که از سفر اروپا به تهران برگشته بود، گفتم تشریف بیاورید ناهار در خدمتتان باشیم. نگذاشت و نه برداشت، تند گفت فلانی «زرنجیها!» حالا حکایت نویسندهی غایبازنظر و ناخواندهمانده همین شده که وقت و بیوقت ایمیلی از نویسندهی نوقلمی میگیرد که فلانی کار من را بخوان و نظر بده (گیرم که من هیچ کاری از تو را نخواندهام). هربار هم یاد فامیل دور میافتم و دلم میخواهد داد بزنم «شما نویسندههای جوان و جویای راه میانبر، الحق که زرنجید اما زمانه با نویسندهجماعت سر سازگاری ندارد، مگر... »
یک دلیل اینکه با همهی افت کیفی x از آن دلنکندهام، همین انگشتشمار تکهخوانیهای ناب است که به همت کاربرهای اهل کتاب فراهم میشود و جای قدردانی دارد🌿
محمد قزوینی در نامهای، ارادت خود به فروغی را اینگونه بیان میکند: «... بلی، آقای ذکاءالملک برای ترفیه امور بنده فیالواقع نهایت تلاش و تقلّایی که در قوۀ بشر است نمودهاند... اگر ایشان نبودند من نمیدانم چه میکردم. هر وقت فکر میکنم موهای تنم راست میشود، متٌعنالله بطول بقائه، و از اینجا معلوم میشود که «اخوانالصفا و خلّانالوفاء» هنوز در دنیا وجود دارند و جزء افسانههای الف لیلة و لیله نیست.»
اما آن دوستی و محبت بیمثالی که میان این دو منعقد بود سرانجام به کدروت گرایید. احمد مهدوی دامغانی نوشتهست:
«روز جمعهای در سال ۱۳۲۷ ... به حضور مبارک علامه قزوینی رسیدم در حالی که سه جلد سیر حکمت در اروپا را... در دست داشتم و همین که نشستم مرحوم علامه پرسیدند آن کتابها چیست؟ به عرض شریفش رساندم: سیر حکمت در اروپا و اضافه کردم خدا رحمت کند مرحوم فروغی را که چه مرد فاضل عالمی بوده است. و ناگهان مرحوم علامه که دست نازنینش را دراز کرده بود که آن کتابها را بگیرد و ملاحظه فرماید، دستش را پس کشید و به تندی فرمود: «فروغی و فضل، فروغی و فضل!!» و من بنده که از تعجب و تحیّر دهانم باز مانده بود بهتم زد و از روبهرو مرحوم عباس اقبال نگاهی به من فرمود و لبی به علامت اینکه ساکت باش و فضولی نکن گزید.»
یک دلیل محتمل آن، بهنقل از ایرج افشار که او خود از پدرش، دکتر محمود افشار، نقل کرده این است که فروغی با آنکه میدانسته قزوینی در گیرودار تصحیح و چاپ دیوان حافظ است، خلاصهای از غزلیات سعدی و حافظ در قطع جیبی چاپ کرد. دو دیگر شرحیست از سعید نفیسی، بدین قرار: «وقتی [علامه] به طهران برگشت و هنوز کتابهای خود را از پاریس نیاورده بود، سوزان، دخترش، که درس میخواند محتاج به یک فرهنگ فرانسۀ لاروس شده بود و مرحوم فروغی آن کتاب را به سوزان امانت داده بود. بعد از شهریور که مرحوم فروغی سفیرکبیر ایران در آمریکا شد و عاقبت به آنجا نرفت، روزی که وسایل رفتن خود را تهیه میدید برای وداع به منزل قزوینی آمد و من پیش او بودم که وارد شد. پس از مدتی گفتگو... ناگهان مرحوم فروغی گفت: راستی آن لاروسی را که به مادموازل سوزان داده بودم بفرمائید بیاورند من میخواهم پیش از رفتن کتابهای خود را جمع کنم و در کتابخانهام را ببندم... مرحوم قزوینی بسیار برافروخته شد، چنان که عادت وی بود با کمال عجله از اتاق بیرون رفت و اندکی بعد کتاب را آورد و روی میزی که در مقابل مرحوم فروغی بود به شدت انداخت و تا فروغی آنجا بود دیگر با وی سخن نگفت.»
ـــــنقل از مقدمۀ احمد مهدوی دامغانی بر کتاب ”نامههای محمد قزوینی به محمدعلی فروغی و عباس اقبال آشتیانی“.
• نکتۀ باریکتر از مو اینکه کتاب قرض ندهید، ورنه قید یکی از این دو را باید بزنید: یا کتاب یا دوستی، والسلام.
...گلریز آبی
چه دلربایی
حیف از تو
باشی شیرین و
فرهاد
جایی نباشد جز در خیالی...
Fereshteh Molavi - Blue Tiny Flower | فرشته مولوی - گلریز آبی youtu.be/qmGuKJhhS7E?si=kUPX… via @YouTube
ای اهل قلم و رسانه در ایران، گاهنامهی کاغذی خوشنام و اعتبار (ناوابسته) و خوانندهدار در زمینهی ادبیات و فرهنگ داریم؟ آماری یا پژوهشی در بارهی این گروه از رسانهها شده که امکان سنجش آنها را از نظر تیراژ و میانگین سنی خواننده و چندوچون محتوا بدهد؟
این هم یکی دیگر از نوآوریهای صنعت نشر در ایران!
...سینهسرخی بود انگار و
نشد فرصت که باد
زیر بالش را بگیرد
پر بگیرد تا بهار...
‘باغ مِیلَشْ با بهار_Waiting for the Green’ by Fereshteh Molavi is on #SoundCloud on.soundcloud.com/DA2xFSSJLq…
Who are the other winners who did the same? Any among Nobel Peace Prize winners?
حاشیه بر نوبل ادبیات :
*چرایی جایزهی ادبی و ارزش و اهمیت آن نه در رتبهدهی به نویسنده، که در هیاهوی رسانهای برای فروش و خواندهشدن کارهایش است.
* هرچند در گزینش برندهی نوبل حرف از ویژگیهای ادبی کارها زده میشود، نه کیفیت ادبی تنها ملاک است و نه پسند داوران «برهان قاطع».
*در نوبل هم مانند بسیاری (اگر نه همه) جایزههای دیگر معیارهای دیگری سوای کیفیت ادبی درکارند که گاهی (اگر نه همیشه) زور شان بر چندوچون ادبی میچربد.
*در روند گزینش سازوکار گزینش و «پیشنهاد و پیشبرد» نامزد (کاندیدا) -- که دور از چشم است -- چه بسا بیشترین اهمیت را دارد.
حالا که کبوتر بخت نوبل بر سر ان کارسون نشسته و سیل ترجمهی کارهایش روان میشود، بد نیست این گفتارش هم سرضرب ترجمه بشود چون در بارهی بیماری پارکینسون و تجربهی خودش هم میگوید.
youtu.be/g8fPmTtG0qw?si=065c…
تا میگویند «همهی راهها به رم میرسند» یادم میافتد که همهی زندگیها هم به مرگ میرسند و توماس مان هم «مرگ در ونیز» را نوشت و من نشد که «مرگ در رم» را بنویسم تا آن اشارهها و نشانهها در «سیمرغ سایه» هم راهی بشوند که همچنان به رم برسند و من را که دوبارهی راهی رم شدهام تختهبند مقصد و مقصود کنند.











