زمستان چند سال قبل بود. مـه بود. از آن دورها، بالابلند، از پس پردۀ حریر رخ نمود. رفتیم نزدیک و قامتش به یادگار در حافظۀ دوربینمان نشست. سال بعد اما آنجا نبود؛ آدمها همچون همیشه آدمیّت کرده بودند!
ـــــقاب را هوش مصنوعی ساخت.
باران که میبارد بیقرار میشوم. یاد همۀ راههای نرفته؛ کارهای نکرده؛ لذتهای نچشیده؛ حسرتهای بهدلمانده؛ آرزوهای فراموششده و... انگار تازه میشود. هرکجا باشم یکباره جاکَن میشوم و میخواهم کوهها را بدرم در پی زندگیای که پنداری گم کردهام. باران که میبارد بیقرار میشوم.
تو که دستت به نوشتن آشناست
دلت از جنس دل خسـتۀ ماسـت
دل دریا رو نوشتی
همه دنیا رو نوشتی
دل ما رو بنویس
بنویس هرچه که ما رو به سر اومد
بدِ قصهها گذشت و بدتر اومد
بگو از ما که به زندگی دچاریم
لحظهها رو میکُشیم؛ نمیشماریم
بنویس از ما که در حال فراریم
توی این پاییزِ بد فکر بهاریم
دل دریا رو نوشتی
همه دنیا رو نوشتی
دل ما رو بنویس
دست من خسته شد از بس که نوشتم
پای من آبله زد بس که دویدم
تو اگر رسیدهای ما رو خبر کن
چرا اونجا که توئی من نرسیدم؟
تو که از شکنجهزارِ شب گذشتی
از غبار بیسوارِ شب گذشتی
تو که عشقو با نگاه تازه دیدی
بادبان به سینۀ دریا کشیدی
دل دریا رو نوشتی
همه دنیا رو نوشتی
دل ما رو بنویس
بنویس از ما که عشقو نشِناختیم
حرف خالی زدیم و قافیه باختیم
بگو از ما که تو خونهمون غریبیم
لحظهلحظه در فرار و در فریبیم
بگو از ما که به زندگی دچاریم
لحظهها رو میکُشیم؛ نمیشماریم
دل دریا رو نوشتی
همه دنیا رو نوشتی
دل ما رو بنویس
ــــاردلان سرفراز
دم غروب رفتم دیدن خانم میم؛ پیرزنی هفتادساله که با برادر چهلوچندسالهاش زندگی میکند. آسمان آبیــنارنجی بود اما وارد خانه که شدم ناگهان همهجا نیمهتاریک و خاکستری شد. خانم میم رفت چای بیاورد و در ضمن این کار برادرش را هم صدا کرد که از انباری بیرون بیاید. برادر خانم میم با جعبهای در دست، بیرون آمد و در جواب سلام من صدایی عجیب از تهِ حلقش بیرون داد. جعبه را در گوشهای گذاشت و جعبۀ دیگری برداشت و دوباره به انباری برگشت. نشسته بودم و به در و دیوار نگاه میکردم. هیچ چراغی درون خانه روشن نبود و من در آن فضای نیمهتاریک و آکنده از سایهها، بهسختی اشیاء را تشخیص میدادم. صدایی شنیدم و ناغافل سروکلّۀ چند بچۀ قدونیمقد پیدا شد، دختر و پسر. فکر کردم شاید نوههای خانم میم باشند. یکیشان که دختربچهای بود حدوداً دوازده سیزدهساله، به سمتم آمد و با صدایی بسیار ضعیف چیزی گفت که درست نشنیدم. زیبایی غریبی داشت، با چشمهایی مرموز که انگار وسط پیشانیات را سوراخ میکرد. با اینحال من از طرز نگاه کردنش خوشم آمد. رفت و در گوشهای نشست. نگاهم را میدزدیدم اما ناخودآگاه سرم چرخید به همان جایی که دخترک نشسته بود. بهنظرم داشت چیزی مینوشید، و بهشکلی عجیب و تا حدودی ترسناک به من خیره شده بود. ظرفی کوچک شبیه پیاله نزدیک دهانش گـرفته بود. سرش کمی رو به پایین خم بود و همانطور چشمهایش را به بالا، به من، دوخته بود. لبخند کمرنگی هم بر لب داشت، گیرم دهانش پشت پیاله پنهان شده بود. روی هم رفته ترکیب هولناکی بود. یکباره به خودم آمدم و دیدم مدتی گذشته و از خانم میم و برادرش خبری نیست. خواستم از دخترک بپرسم که دیدم او هم غیبش زده. ناگهان از سکوت سنگین پیرامونم پی بردم که تنها ماندهام و هیچکس آنجا نیست! برخاستم که بروم. وقتی در را پشتسرم میبستم پرهیب کوچکی از یک شبح در حیاط دیدم یا شاید یک سایه، نمیدانم! احتمالاً همان دخترک بود که ایستاده بود به تماشای رفتن من. همینکه فهمید نگاهش میکنم خزید توی تاریکی. دیگر واقعاً ترسیده بودم، باعجله از آنجا رفتم. وقتی به خانه رسیدم و خواستم در را باز کنم دیدم کلید در قفل نمیچرخد. انگار عوض شده باشد، امّا من یادم نمیآمد قفل را عوض کرده باشم! کلیدم را ورانداز کردم، بلکه اشتباهی برداشته باشماش، امّا همهچیز درست بود، دستکم در ظاهر. همینطور که با قفل و کلید کلنجار میرفتم از داخل خانه صداهایی شنیدم؛ کسی داشت ظرفها را جابهجا میکرد! وحشتزده در زدم و داد و فریاد راه انداختم. همان دخترک در را باز کرد، با همان لبخند ترسناک! صدای بلندی از انتهای خانه خوشامد گفت؛ خانم میم روی مبل من لم داده بود و داشت سر برادرش داد میزد: چای بیار، مهمان داریم!
حمید بیدی retweeted
از من لباس دخترونه گرم و زمستونی خواسته شده.برای دو تا دختربچه هفت ساله.
دست دوم تمیز و قابل استفاده هم موردی نداره. اگر کسی می تونه کمکی بکنه لطفا اطلاع بده.
زندگی هر کس محدود است به تجربۀ زیستهاش. نمیتوان به حکم چنین بینشی همه را به یک چوب راند؛ «که برّ و بحر فراخ است و آدمی بسیار.» خلاصهاش میشود این: کلّیگویی آفت اندیشه است.
ـــــساعت ۰۱:۱۶ بامداد سهشنبه، ۱۲ آبان؛ صدای شرشر باران و لحظهای حال خوش، بهرغم این شب سیاه.ـــــ
[بماند برای روزهای در راه.]
حمید بیدی retweeted
جان کلام «چی بود چی شد» انقلاب ۵۷ همان حکایت معروف «کاروانی زده شد کار گروهی سره شد» است.
«مشت نمونهی خروار» آن در عالم بیارج و قرب کتاب این است:
خانهی ابروباد دههی شصت نوشته شد و سال هفتاد با تیراژ ۳۰۰۰ درآمد اما پس از چندی ناشرش (نشر شیوا) «غیب» شد. بیست سال بعد با آرم نشرافکار بی قرارداد با نویسنده دوباره درآمد و بعد از مدتی خبر آمد که واوخوان آن را گویا کرده. برای ناشر و همچنین واوخوان پیام دادم که حق ندارند کتاب را بی قرارداد منتشر کنند و بفروشند. بالاخره گویا کتاب چاپی (با تیراژ ۱۱۰۰ در شناسنامهی کتاب) در بازار تمام شد و ناشر هم دستخطی داد به نشانهی «پذیرش فسخ» قرارداد نابوده. مدیر واوخوان اما کوتاه و روشن پیام داد که ما با ناشر قرارداد داریم و نه با نویسنده. به این ترتیب هنوز این کتابِ شنیداری در فیدیبو و طاقچه و ... خریدنی و شنیدنیست و «ناله»ی نویسندهی «غایب از نظر» هم به گوش «گلهی دزدان قسوره شده» نخواهد رسید. اما اگر از قضا این چندخط را میخوانید، بدانید و آگاه باشید که آن گروهی که کارش سره شده هنوز و همچنان شریک دزدان است گیرم که ژست رفیق قافله را داشته باشد.
شرایط پیشبینیناپذیر است. از آنجا که شاید ماه بعد، بلکه هفتۀ بعد، دیگر من و مایی اینجا نباشد، دارم تلاش میکنم همهتان را قدر بدانم حتی آنها که در توئیتهایشان، صرفاً بهقصد توجهگرفتن، سؤالهای مزخرف میپرسند.
رسیدم به چهارراه. خواستم بپیچم به سمت چپ، مسیر جنوب به شمال خیابان اصلیای که مسیرم بود، که دیدم ماشینی از جهت مخالف با سرعت آمد ــقصد داشت بپیچد به خیابان فرعی سمت چپ خودــ ترمزی کردم تا آن دیوانه برود پیش از آنکه به کسی آسیبی برساند و پیش خودم گفتم این هم سندی در اثبات اینکه گاو هم رانندگی میکند. کمی جلوتر یک وانت که بارِ هویج داشت یکباره از کوچه پیچید توی خیابان؛ بی هیچ بوق و چراغ و راهنمایی! باز پیش خودم گفتم این هم سندی در اثبات اینکه یک گاو، هم میتواند رانندگی کند هم هویج بفروشد. کمی بعد، از لاین مخالف که ترافیک نسبتاً سبکی داشت، هیوندایی شاسیبلندی ناگهان سبقت غیرمجاز گرفت تا چندمتری جلو بیفتد از ماشینهای دیگر، و لاجرم وارد لاینی شد که من در آن میراندم و اگر کمی دیر میجنبیدم هرآینه برخورد میکردیم، برخوردکردنی! اینبار پیش خودم گفتم این هم سندی در اثبات اینکه گاو هم میتواند شاسیبلند ۲۰۲۶ داشته باشد. مخلص کلام اینکه گاوها علاوه بر شیر و گوشت و پوست و چرم تواناییهای دیگری هم دارند که اغلب نادیده میماند.
محبوب من! از آخرین نامهای که برایت نوشته بودم قرنها گذشتهست. واقع اینکه حالا هم گفتنیای که به زحمت تحریر بیارزد ندارم. ساعت ۰۳:۳۲ بامداد شنبه است. هوا سرد است. باران میبارد. سرم را از زیر پتو بیرون میآورم تا کمی نفس تازه کنم. برای این کار باید بیدار بشوم اما نمیتوانم چون هنوز ساعت ۰۳:۳۲ بامداد شنبه است و من باید تا ظهر یکشنبه همچنان بخوابم. از پنجشنبه غروب که قهوهام تمام شد و بهناچار استکانی چای تلخ خوردم تا همین لحظه هنوز دهانم گس است و این در حالیست که من پیش از این هم قهوهام را همیشه تلخ میخوردم اما دهانم گس نمیشد، نیز به خاطر ندارم در ساعت ۰۳:۳۲ بامداد هیچ شنبهای باران باریده باشد و من خیس عرق باشم. گمانم اینها باید ارتباط بیمعنایی با هم داشته باشند وگرنه من نباید در این ساعت اینگونه میان هشیاری و مدهوشی معلق باشم.
خواب ترسناکی دیدهام. در خواب، گمان میکردم بیدارم و دارم خوابی که دیدهام را برای کسی تعریف میکنم اما آنچه تعریف میکردم همان نبود که دیده بودم، لابد در خواب، خواب دیگری دیده بودم که یادم نمیآید دیده باشم اما داشتم موبهمو تعریفش میکردم برای آن دیگری. این کابوسهای چندلایه از همان لحظهای آغاز شد که در ساعدم سوزش عجیبی حس کردم و بعد انگار چیزی داغ خزید زیر پوستم و همینطور رفت بالا، از قلبم عبور کرد و رسید به مغزم. این احتمالا همان کابوسیست که یادم نمیآید اما در کابوس دیگری داشتم واگویهاش میکردم. ساعت ۰۳:۳۲ بامداد شنبه، که باران باریده و سرد است، من جایی در یک اتاق بزرگ هستم که برای نفسکشیدن باید از زیر پتو بیرون بیایم اما چون کابوسم فراموشم شده ناچارم همان زیر بمانم تا همه چیز، یکبهیک و با جزئیات، به حافظهام برگردد وگرنه تا ابد در یکی از لایههای آن کابوس محبوس میمانم و بالاجبار باید باقی عمر را درون جمجمهام بگذرانم و در آن صورت دیگر در هیچ ساعت از هیچ بامدادِ هیچ شنبهای بیدار نخواهم شد.
دیگر اینکه این نامه به سیاق نامههای پیشین بعدالتحریر ندارد. شاید تکرار مؤکد برخی کلمات و عبارات خستهات کند، میدانم هیچ شبیه نامه نیست؛ به اعترافنامه میماند. قرنها گذشته، من حالا در ریشۀ درختی تازهرسته بهدنبال خاطرههایم میگردم. شاید در نامههای بعدی کلمههای تازهتری پیدا کنم. عجالتاً کار را همینجا درز میگیرم.
زیاده قربانت میروم.
تمت.
هر بار که از پلّههای آن زیرزمین بالا میآمد نور چشمهایش را میدرید، انگار تیغ بر آنها کشیده باشند. در آن لحظهها خود را مردۀ زندهشدهای میدید که زمین، بلعیده نبلعیده، پسش داده بود. دستوپایی میزد و نفسی میکشید تا عمق جانش. بعد، همینکه دیدهاش به نور عادت میکرد و دل به دلِ زندگی میداد میرفت سراغ آرزوهایش. آن پایین همهچیز مختصر بود: همینقدر که میخوابید و خواب میدید، راضی بود. امّا این بالا جهان چهره عوض میکرد. هم از اینگونه هر روز یک آرزوی جدید بار میشد روی قبلیها و احساس میکرد سرش مدام سنگینتر میشود، پنداری سنگینی سر از خواهش دل آب میخورد! تصویری مات و محو در حافظهاش رنگ میگرفت: در سرزمینی دور و بینام، سَری ترکیده و همۀ آرزوهایش پاشیده روی زمین!
جایی در داستانی چنین خوانده بود یا از کسی شنیده بود؟ گاس این قصّهای بوده باشد که آن ترس کذایی به جانش انداخته! نمیبایست هر چیزی تمنّا میکرد، که اگر فرداروزی سرش به همان بلا دچار آمد و آرزوها پخش زمین شد، لااقل آبرویش بهجا بماند.
یک خانۀ کوچک روی زمین، جایی که از پنجرهاش نوری بتابد، بزرگترین آرزویش بود. با خودش فکر میکرد گنجایش سرش چهقدر است و این خواهش چه حجمی از آن میگیرد. میاندیشید اگر یک درآمد ماهانۀ مکفی هم آرزو کند اندکی جای خالی باقی میماند. به چیزهایی فکر میکرد که بشود در آن جای داد. زندگی در محلهای خوب، بزرگ بود، داشتن پسانداز هم جایی فراختر میطلبید. پس به چیزهای دیگری فکر میکرد، حتی لحظهای، با آزرمی کودکانه، به زن زیبایی فکر کرد که آن روزها در مسیر آمدوشد میدید. به نرمای آغوشی که با همۀ وجودش میخواست، امّا سمت راست سرش یکباره تیر میکشید! نه، حتی این هم بزرگتر از آن بود که در آن اندکجا بگنجد. تصمیم گرفت آن یک تکه را خالی بگذارد تا بعداً فکری به حالش بکند. امّا شب که میخواست بخوابد فکر آن هماغوشی باز به سرش میزد. میدانست این فقط تا زمانیکه تبدیل به آرزو نشده است میتواند آنجا باشد. دوست نداشت کلّۀ متلاشیشدهاش را تصور کند وقتی تصویر او و آن زن، که در آغوش هم غنودهاند، چند متر آنطرفتر روی زمین نقش بسته باشد. نمیشد ازین فراتر رفت، امّا میشد اجازه داد فکرش هرازگاهی به سراغش بیاید. فعلاً باید دل در پیِ همان آرزوهای قبلی میداشت، بلکه جا برای آرزوهای جدید باز شود. همهچیز امّا در اختیار آدمی نیست. خواب حالتیسـت که در آن ضمیر هشیار کاری به کار زندگی ندارد.
همیشه کنج خنک و مرطوب آن زیرزمین و کابوسهای پیاپی خوابش را آشفته میساخت. عادت داشت به فریادهای نیمشبی و صورت خیس از عرق و چشمهای ورقلمبیدهای که وحشت رؤیای دمی پیش را هنوز بازمینمایاند. درد استخوانها که از زمین و دیوارهای نمناک میآمد، آزارنده بود. گموگیجِ کابوس و تاریکی شبِ آن دخمه، دوباره چشمها را میبست. فردا صبح که نور دنیایش را از آن سیاهچال سرد و تاریک بیرون میکشید فکری بهحال این استخوانهای رطوبتزده میکرد. مشکل اما این بود که نمیدانست آن هم آرزوست یا تقلّای زنده ماندن؟
شکست عشقی یعنی خسته و لهیده از راه برسی، تشنۀ چای یا قهوه باشی، کتری را بگذاری روی گاز و چهل دقیقۀ بعد عصبانی از اینکه چرا این آب جوش نمیآید بروی سروقتش و ببینی فراموش کردهای گاز را روشن کنی.
اینجاست که چند فحش چارواداری آبنکشیده اول نثار خودت و بعد نثار اجاقگازت میکنی که چرا مجهز به حسگری نیست که بهمحض قرار گرفتن ظرف روی شعله، خودبهخود روشن بشود؟
مدتیست توئیتر خلوت و کمصداست، یا شاید کوچه و محلۀ من دیگر متروکه شدهاست. نه گفتوگویی، نه هایوهویی. عدهای دیگر عطای اینجا را به لقایش بخشیدهاند؛ کسانی که بودنشان صفایی میداد به این فضا و من افسوس میخورم از دیدن جای خالیشان. ویپیانها البته لنگلنگان کار میکنند و سرعت اینترنت که دیگر گفتن ندارد. زمزمۀ جنگ و بستهشدن دوبارۀ این روزنه هم که باز بر سر زبانهاست و تلخی بیخبری و خاموشی و سکوت مرگبار روزهای سیاه گذشته را فرایاد میآورد. انگار باز ما ماندیم و انتظار و دلآشوبههای همیشه و جهانی کور و کر. این هم سهم ما بود از زندگی...
روزهایم آلودۀ بطالت بود. ثانیهها را به هم میساییدم بلکه زمان بگذرد، این بود که معمولاً کلافه بودم و حالم از همهچیز بههم میخورد، تا همین دیروز که دنیای جدیدی کشف کردم: وسط پیادهرو ایستاده بودم به تماشای آمدوشد مردم. چند نفرِ اول شمایل انسانی داشتند، مثل همۀ انسانهایی که همیشه میدیدم. بعد کمکم چهرهها محو شدند و آنچه از کنارم میگذشت تودهیی بود به شکل ابر، در رنگهای مختلف. درون هرکدامِ این ابرها که از برابرم میگذشتند تصویری میدیدم: در آنیک زن و مردی گرماگرمِ همآغوشی، در اینیک دخترکی روی تخت بیمارستان، درون یکی از ابرها که حجم زیادی هم داشت عدهیی جمع شده بودند دور یک میز و بر سر مسئلهیی جدل میکردند، یکی دیگر که آرامتر میگذشت تصویر خیابانی را نشان میداد از نگاهِ کسی که بر فراز ساختمان بسیار بلندی ایستاده بود، ابری دیدم که در آن حافظهیی میکوشید چیزی را بهخاطر آورد، ابری سفید و خالی بود، ابر دیگری سیاه و خالی بود، دامنی آویخته از بند رخت دیدم که در باد میرقصید، منظرهیی هوشربا آنسوی سیمهای خاردار دیدم، زنی به تصویر سونوگرافی فکر میکرد، دختری با لبهایی هوسانگیز لبخند میزد، مردی با لباس نظامی فرمانی صادر میکرد، پیرمردی قبری میکَند و... تصاویر زیادی بود که همهشان در حافظهام نمانده است.
وسط پیادهرو ایستادن و به ابرهای گذرنده نگاه کردن سرگرمی خوب و مفیدی است. کاش این را زودتر از اینها کشف کرده بودم. افسوس که آدمیزاد تا زنده است عقلش به این چیزها قد نمیدهد.
حمید بیدی retweeted
ای دوستان در بوستان
دارم مجدد برای دوره فری دیسکاشن دو روز در هفته شاگرد میگیرم. کلاس برای سطح C1 مناسبه. منشن بگذارید شرایط رو براتون در دایرکت بفرستم.
دیشب، نخستینبار در عمرم، کابوسی دیدم که خود نقشی در آن نداشتم. پنج زن در میان کوهوکوتل گم و سرگردان بودند و با فریادهای حنجرهخراشی کمک میطلبیدند. من دو چشم ناظر نامرئی بودم که از جایی دور میدیدمشان و بر جانشان بیمناک بودم چرا که حضور گلۀ گرگها را همان حوالی حس میکردم اما نه اجازۀ سخنگفتن داشتم نه توانش را. از آن میان فقط دخترخالهام را به نام و چهره شناختم. زنی تبعه، که به سال از چهار زن دیگر بزرگتر بود، جلودار بود. بهنظر میآمد مکانی که آنها در آن راه گم کرده بودند تفرجگاهی نیمهکوهستانی باشد چون هر پنج نفر صحبت از اتوموبیلی میکردند که در زمینی مسطح، همان اطراف، باید منتظر ایشان باشد. دستآخر یافتند: ژیانی کلاسیک! سوار شدند. زن تبعه خودرو را میراند و من همچنان همان دو چشم ناظر غایب بودم. دلم میجوشید، پنداری از حادثهای در کمین خبر داشتم و این حادثه، چنانکه پیشاپیش مرا بدان آگاهی داده باشند خرابی خودرو و توقف آنها وسط بیابان بود و طبعاً خطر گلۀ گرگ هم، همانطور که پیشتر آن را حس کرده بودم، در انتظارشان بود... از اینجا دیگر نفهمیدم چه بر سر این زنها آمد و مشتی تصاویر در هم و بیربط جای آن تصویر را گرفت...
این مختصر، کلیّت کابوسم بود اما میدانیم که آنچه کابوسها را هولناک میکند و رمق آدمی را میدزدد جزئیات جانکاه و حس عجیب و وصفناپذیریست که در تمام مدت گریبان بیننده را میگیرد. و همچنان آنچه ذهنم را مشغول داشته، چنانچه در طول مدت خواب مشغول داشته بود، همین کوتاه بودن دستم از همهچیز و تماشای صرف آن اتفاقها بود. سرانجام با تپشقلب و دستانی یخکرده از خواب پریدم تا روز یکشنبۀ آبانیام را آغاز کنم!





